الشيخ عباس القمي

1044

الفوائد الرضوية في أحوال علماء المذهب الجعفرية ( فارسى )

اراضى . روز ديگر شيخ محمد با ايشان گفت كه ، محزون نباشيد ديشب جنازه‌ها به نجف اشرف رفتند و من به چشم خودم ديدم . گفتند : چه بوده است حكايت آن ؟ گفت : شب گذشته چون پاسى از شب گذشت و شما به خواب رفتيد من بيدار بودم و نزديك آتش نشسته بودم و خود را گرم مىكردم كه ناگاه سوارانى ديدم كه نزديك قبر شيخ مىباشند پرسيدم از ايشان كه ، شما براى چه آمده‌ايد ؟ گفتند : آمده‌ايم كه شيخ را حمل كنيم به جوار امير المؤمنين عليه السّلام . پس نگاهم افتاد ديدم شيخ را كه سوار است با ايشان . چون چنين ديدم از عقب ايشان رفتم و گفتم : من هم با شما بيايم ، گفتند : برگرد و حركت كردند به سمت نجف اشرف . من چند گامى برداشتم كه شيخ رو به من كرد و فرمود : برگرد حالا وقت آمدن تو نيست . لكن خوشحال باش كه تو هم روز سيم و آن روز جمعه است وقت ظهر تو را حمل مىكنند و به مشهد شريف امير المؤمنين عليه السّلام مىآورند . پس برگشتم و در ميان آن سواران جماعتى از علماى اموات بودند كه من مىشناختم ايشان را ، مانند سيد صادق فحام و غير ايشان ، و علامت راستى حديث من است كه من روز جمعه ، سيم مىميرم چنان كه به من خبر دادند . و چنان شد كه خبر داده بود در همان روز موعود شيخ محمد مذكور به دار الخلود شتافت . رحمة اللّه عليهم و حشرنا معهم . و هم از شيخ مذكور نقل كرده كه ، وقتى با جماعتى از اصحاب خويش در صحن نجف اشرف نشسته بود مقابل باب الرحمه - و آن همان درى است كه باز مىشود به رواق مطهّر از طرف قبله - در اين حال شيخ جواد عاملى وارد شد و نشست و با كمال حزن و غم شديد . شيخ سبب حزن او را پرسيد ؟ عرض كرد كه ، مردى در بازار سى شامى - كه تخمينا شش تومان است - از من طلب دارد و امروز در بازار به كلام خشن از من مطالبه نمود و من قدرت بر اداى آن ندارم ، لاجرم محزونم . شيخ فرمود : محزون مباش قرض تو را ادا مىكنم . آن جماعت حاضرين چون مىدانستند شيخ از قليل و كثير چيزى نداشت لاجرم به طريق مطايبه گفتند : از كجا ادا مىكنيد ؟ مگر آن‌كه او را حواله دهيد بر صرّاف يهودى . فرمود : حواله مىدهم او را به صرّاف حقيقى .